جمعه , ۴ اسفند ۱۳۹۶

بیوگرافی توان یابان مجتمع

علی سیفی ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان

علی سیفی ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان


افتخار می‌کنم که معلـولیت دارم اما فرد موفقی هستم
پای سخن علی سیفی ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان

 

هرگاه سخن از معلولان به‌میان می‌آید، بیشتر افراد جامعه، آن‌ها را می‌ستایند و قبول دارند که این قشر از جامعه نیز توانایی‌های بسیاری برای عرضه دارند. بیشتر افراد به‌ظاهر سالم، هنگام برخورد با معلولان، بارها‌و‌بارها عنوان می‌کنند که این عزیزان با وجود مشکلات فراوان، اراده‌ مستحکمی دارند که توانسته‌اند تا این برهه از زندگی را با موفقیت پشت سر بگذارند.
اما امان از رسیدن به روز عمل؛ گویا تمام گفته‌هایشان به رؤیا مبدل می‌شود. زمان استخدام معلولان که فرامی‌رسد، سخن از آن‌همه توانایی، کم‌رنگ جلوه می‌کند. وقت ازدواجشان که می‌شود، در سخن از عشق و زندگی، بیشتر سختی‌ها و مشکلات زندگی با معلولان تداعی می‌شود. زمان تحصیل آن‌ها که می‌رسد، مدارس و دانشگاه‌ها، نداشتن آسانسور، رمپ و سرویس بهداشتی مناسب را به نبود توانایی در معلولان نسبت می‌دهند و به‌راحتی عنوان می‌کنند که شرایط موسسه آموزشی ما همین و مشکل، مربوط به فرد معلول است.

به هر روی، فاصله میان «سخن تا عمل» بسیار طولانی است و همین فاصله‌هاست که معضلات زندگی معلولان را تشدید می‌کند. تلاش جامعه معلولان برای نشان دادن توانمندی‌های این قشر از جامعه، ازطرفی و فشار باورهای سطحی افراد جامعه و برخی مسئولان از سوی دیگر، عرصه را بر فرد معلول تنگ می‌کند و قصه به جایی می‌رسد که ممکن است حتی خودِ فرد معلول نیز در باور داشتن توانایی‌هایش، دچار شک و تردید شود چه برسد به جامعه.
آسانسور این ساختمان کجاست؟
بازهم برای ثابت کردن جمله معروف «معلولیت، محدودیت نیست»، از دوستانمان در یکی از مراکز توان‌بخشی معلولان منطقه، می‌خواهیم که یکی از معلولان موفق و شاخص تحت پوشش و نظارت خود را به ما معرفی کنند. در صدر فهرستی بلندبالا از این خودباورانِ موفق، نام «علی سیفی»، قهرمان معلول کشورمان در رشته وزنه‌برداری، نظرم را جلب می‌کند. پُرسان‌پُرسان و با هماهنگی قبلی با خانواده‌اش، راهیِ منزل آن‌ها در بولوار فکوری می‌شویم. این قهرمان در طبقه سوم یک آپارتمان ساکن است. با ذهنیتی که از وضعیت جسمی وی دارم، در بَدوِ ورود، به‌دنبال آسانسور به گوشه‌وکنار ساختمان سرک می‌کشم، اما هرچه بیشتر می‌گردم، کمتر می‌یابم، بنابراین بیش از ۵۰پله را بالا می‌روم که واقعا نفس‌گیر است. علی و مادر مهربانش در خانه ساده و صمیمی‌شان، از ما به‌گرمی پذیرایی می‌کنند. از این جوان معلول در اولین سوال می‌پرسم آسانسور این ساختمان کجاست و او در پاسخ با لبخند می‌گوید: «ندارد.» با تعجب می‌گویم: آن‌وقت شما با این مسئله چه می‌کنید؟ با لبخندی تلخ و حجبی شیرین، جواب می‌دهد: سخت است اما دیگر عادت کرده‌ام. در نخستین گام، با اولین مانعی که بر سر راه این جوان پویا و توانمند وجود دارد و به هر شکل آن را پشتِ سر می‌گذارد، روبه‌رو شده‌ام. از این موضوع که می‌گذرم، از وی می‌خواهم که از خود و راه‌های رسیدن به قله موفقیت‌هایش بگوید. علی برایمان تعریف می‌کند: من متولد‌۱۳۷۶ هستم و معلولیتم مادرزادی است. یک خواهر دارم که دانشجوی رشته معماری است و تاکنون با تشویق من، در پیمودن مسیر موفقیت‌هایم نقش بسزایی داشته است. پدرم بازنشسته نیروی انتظامی و مادرم خانه‌دار هستند. دیپلم گرافیک دارم و الان هم خودم را برای ورود به دانشگاه در رشته زبان انگلیسی آماده می‌کنم؛ البته من به‌خاطر ورزشم حدود یک‌سال از دانشگاه عقب مانده‌ام اما این عقب‌ماندگی را به امید خدا به‌سرعت جبران می‌کنم. او ادامه می‌دهد: من از سیزده‌سالگی ورزش را شروع ‌کردم. ابتدا وارد تیم پینگ‌پنگ شدم. دو سال این بازی را انجام می‌دادم و با آغاز مسابقات پاراالمپیک، به ورزش وزنه‌برداری علاقه‌مند شدم؛ البته از قبل هم علاقه‌مند بودم اما با مکانی که می‌توانستم برای ورود به این ورزش به آنجا مراجعه کنم، آشنایی نداشتم. کم‌کم وارد مجتمع توان‌یابان شدم و یکی از بچه‌های مرکز، مرا به مربی وزنه‌برداری معرفی کرد و به این ترتیب توانستم به این رشته ورزشی ورود یابم و مقام کسب کنم.

اولین هدف؛ حضور در پاراالمپیک۲۰۲۰ ژاپن

از وی می‌پرسم آیا تاکنون معلولیت را سد راه خود دیده‌ای؟ می‌گوید: پیش از اینکه ورزش کنم، وضعیت جسمی‌ام درنظرم مشکل خیلی بزرگی بود، به‌طوری‌که وقتی می‌خواستم از مکانی رد شوم، اینکه کسی به راه رفتن من نگاه کند، خیلی برایم آزاردهنده بود اما بعد از اینکه ورزش را شروع کردم و توانستم مقام‌هایی کسب کنم، دیگر مشکلی برایم نبود و خیلی هم افتخار می‌کردم که معلولیت دارم، اما فرد موفقی هستم. او ادامه می‌دهد: من تا دوازده‌سالگی پیگیر درمان معلولیتم بودم ‌و پزشکان احتمال ۵۰درصد بهبودی را به من داده بودند اما از وقتی که ورزش را شروع کردم، با این فرضیه که اگر چنین کاری انجام دهم یا عملی روی من انجام شود، درصورت بهبودی، دیگر نمی‌توانم ورزش کنم، مراحل درمانم را پیگیری نکردم و درواقع موفقیت در ورزش را به رفع معلولیتم ترجیح ‌دادم. اولین هدفم در زندگی هم این است که به مسابقات پاراالمپیک۲۰۲۰ ژاپن دعوت شوم و بعد از آن با همه قوا به سوی ادامه‌تحصیل روی می‌آورم. از وی می‌خواهم از مقام‌هایش بگوید، توضیح می‌دهد: یک مقام آسیایی و مقام‌های قهرمانی کشور، نایب‌قهرمانی کشور و قهرمانی استان را در کارنامه ورزشی خود دارم. در مسابقات برون‌مرزی در مالزی موفق به کسب مقام شدم، در مسابقه دیگری هم به اردوی تیم ملی دعوت شده بودم اما نمی‌دانم مشکلشان چه بود که مسابقه لغو شد؟ دو ماه در اردو بودم اما یک هفته مانده به مسابقه، اطلاع دادند که مسابقات لغو شده است. آخرین عنوان من نیز مسابقات کشوری در سال‌۹۳ بود که نفر دوم شدم. وی با بیان اینکه در مسابقات آسیایی در دسته ۴۹کیلوگرم بوده و اکنون نیز در دسته ۵۹کیلوگرم است، می‌گوید: به هرحال من به توانمندی‌ها و علاقه خودم پی برده‌ام، اما بهترین توصیه‌ام به جوان‌هایی که شرایط مرا دارند، این است که حتما ورزش کنند تا افتاده نشوند. کسی که ورزش می‌کند، هم می‌تواند در تحصیل موفق باشد و هم در تمام زمینه‌های دیگر زندگی‌اش؛ چون ورزش به انسان روحیه می‌دهد.

تفاوتی بین خودم و دیگران نمی‌بینم

او می‌افزاید: من تفاوت خاصی بین خودم و دیگران نمی‌بینم؛ البته همه ورزشکاران تلاش زیادی می‌کنند اما بچه‌های تیم ملی که به مسابقات برون‌مرزی می‌روند، تلاش خیلی بیشتری می‌کنند، این درحالی‌ است که موانع زیادی هم سر راهمان قرار دارد؛ ساده‌ترین آن‌ها آسیب‌دیدگی‌های بسیار آزاردهنده است. من آسیب‌های جدی و زیادی مثل پارگی عضله در ورزش دیده‌ام. در زمان اردو چون وزنه‌ام از دو طرف، بالانس و برابر نبود، افتاد روی بازویم و آسیب دیدم و دو هفته استراحت کردم اما بازهم توانستم با شرایط بجنگم و این بحران را پشت سر بگذارم و به کارم ادامه دهم. وی اظهار می‌دارد: رقیبم در مسابقات آسیایی یک فرد عراقی بود. من در آن مسابقات ۴کیلوگرم وزن کم کردم و بیشتر به خاطر وزنم بود که مقام دوم را به‌دست آوردم، در غیر این‌صورت می‌توانستم اول شوم؛ البته رقیبم را نمی‌شناختم و اولین‌بار بود که او را می‌دیدم. بعد در تمرین‌ها دیدم که رکوردهای خوبی می‌زند اما در حد من نبود. چون در اردوهای تیم ملی رکوردهای خوبی می‌زدم، مسابقات را هم همان‌قدر سخت گرفته بودم، اما رقیبم حرکت آخرش را درست زد و من اشتباه کردم که باعث شد او اول شود.

کمبود امکانات خیلی آزاردهنده است

از موانعی که سر راهش قرار دارد، می‌پرسم که می‌گوید: تمام مشکل من در این رشته، کمبود امکانات و حمایت نکردن مسئولان از هزینه‌های آن است که خیلی آزاردهنده است. در این ورزش، فدراسیون و هیئت نداریم؛ مثلا من که الان با همین شرایط، قهرمان یا نایب‌قهرمان آسیا شده‌ام، شاید بتوانم قهرمان جهان هم بشوم اگر مسئولان توجه کنند. در تیم ملی وزنه‌برداری معلولین فقط دو ‌نفر هستیم اما سال‌۹۲ یک مسابقه برون‌مرزی داشتیم، از آن موقع هم فقط یک اردو برایمان گذاشته‌‌اند و دیگر هیچ. شاید بعد از المپیک این جریان بهتر شود اما فعلا خبری نیست. بچه‌های جوان هیچ‌کدام به المپیک دعوت نشدند؛ یعنی رکوردهایشان در آن حد نبود که بخواهند با بزرگ‌سالان رقابت کنند. شاید به این دلیل است که کسی تابه‌حال ما را حمایت نکرده است و فقط از خودم مایه گذاشته‌ام؛ مثلا برای حضور در مسابقات برون‌مرزی‌، بیشتر از ۱۰میلیون تومان خرج ‌کردم و درعوض جایزه‌ای معادل ۵ تا ۶میلیون و درواقع خیلی کمتر از آنچه من تلاش و هزینه ‌کردم، به من تعلق ‌گرفت. او می‌افزاید: البته خانواده من خیلی برای موفقیتم زحمت کشیدند؛ به‌ویژه مادرم که واقعا هرچه دارم، از اوست. آقای حسینی هم یکی از مربی‌های خوبمان است که در این رشته مرا خیلی کمک کردند و همه آنچه می‌دانستند، در اختیارم گذاشتند که من توانستم به اینجا برسم. حتی یک نفر نیامد تبریک بگوید سیفی تاکید می‌کند: من دقیقا یک سال است نه اردوی تیم ملی رفته‌ام، نه به هیچ مسابقه‌ای دعوت شده‌ام. از مسئولان هم پیگیر شدم. یکی می‌گوید: «بودجه نداریم.» دیگری می‌گوید: «داریم برای المپیک خرج می‌کنیم.» هرکسی حرفی می‌زند. من هم در‌حال‌حاضر بی‌خیال شده‌ام و مشغول تمرین هستم؛ البته چندوقت پیش خبر جدیدی از دوستانم شنیدم که از قول یکی از سرمربی‌ها گفتند از این پس برای هر مسابقه‌ای که بخواهند اعزام کنند، پول آن مسابقه را از ورزشکار می‌گیرند که اگر این‌طور باشد، دیگر کسی ورزش نمی‌کند! وی با اشاره به اینکه در مجموعه ورزشی ۱۵خرداد واقع در صیادشیرازی ورزش می‌کند، می‌گوید: بودجه‌هایی را که می‌گیرند، آن‌قدر خرج این ورزش نمی‌کنند که بخواهد روی آن تاثیر بگذارد. رئیس فدراسیون هم در سال شاید یک‌بار به ما سر بزند؛ البته نمی‌دانم، شاید ایشان دورادور خبر دارند و پیگیر هستند. من غیر از اینکه ورزشکار هستم، نماینده ورزشکاران معلول مشهد هم هستم و با آقای خسروی‌وفا، رئیس فدراسیون، در همان یک‌باری که در سال می‌بینمشان، صحبتی درباره کمبود امکانات و… کرده‌ام؛ گفته‌اند که به ما امکانات می‌دهند اما همچنان با امکانات دو سال پیش تمرین می‌کنیم. وی می‌افزاید: به‌هرحال کسی با من کاری ندارد و هزینه‌های ورزش من را خانواده‌ام تامین می‌کنند؛ چه از نظر تغذیه و چه امکانات و رفت‌وآمد برای ورزش‌. درآمدی ندارم و کسی هم در این زمینه کمکی نمی‌کند، با این‌حال سه سال است که برای خودم تمرین می‌کنم. از مسابقه هم که برگشتم، حتی یک نفر نیامد به من تبریک بگوید و دریغ از نصب بنر یا پرده‌ای! البته از زمان بازگشتم طبیعتا خبر داشتند. حتی من قبل از اینکه وارد مشهد شوم، در تهران که در اردو بودم، به من اعلام کردند که شما به‌عنوان نماینده ورزشکاران انتخاب شده‌اید و بیایید در جلسه شرکت کنید، اما برای استقبال، هیچ‌کس نیامد. فقط مربی‌ام، آقای حسینی و چند نفر از دوستان زحمت کشیدند و آمدند.

با یک‌میلیون تومان هم باشگاه ما درست می‌شود!

وی خاطرنشان می‌کند: من تنها انتظارم از مسئولان این است که امکانات ما را بیشتر کنند؛ الان در باشگاه ما کلاً دو دستگاه بدن‌سازی وجود دارد که آن هم متعلق به ۱۲سال پیش است که اگر ما با آن تمرین کنیم، آسیب می‌بینیم؛ به همین دلیل من مجبور می‌شوم برای تمرین به پایگاه قهرمانی بروم که هزینه‌ رفت و برگشتم خیلی زیاد و حدود روزی ۲۰هزارتومان می‌شود اما اگر در سالن خودمان امکانات باشد، طبیعتا خیلی بهتر است. من انتظار ندارم برای سالن ما ۱۰-۱۵میلیون تومان خرج کنند. در حد یک تا یک‌ونیم‌میلیون تومان هم هزینه کنند، آن باشگاه درست می‌شود و دیگر هیچ مشکلی ندارد و همین اندازه برای ما کافی است. من نیازی به لوازم اضافی تمرین در منزل هم ندارم؛ چون اگر بخواهم از آن‌ها برای تمرین عصر استفاده کنم، روی بدن خیلی فشار می‌آورد و نمی‌توانم ورزش را به‌صورت حرفه‌ای انجام دهم و فقط باید در باشگاهی مناسب ورزش کنم. از برنامه‌های او برای آینده می‌پرسم. پاسخ می‌دهد: فعلا فقط به ورزش فکر می‌کنم و اینکه ورزشم را تا سی‌وپنج، چهل‌‌سالگی ادامه ‌دهم اما درباره شغلم، پس از اتمام دانشگاه، در آینده مترجم زبان یا معلم می‌شوم که در کنار ورزشم خواهد بود. اگر روزی هم مجبور شوم وزنه‌برداری را کنار بگذارم، به‌جای آن به بسکتبال یا والیبال با ویلچر رومی‌آورم؛ چون امکانات زیادی به این ورزش‌ها می‌دهند و خیلی طرف توجه مسئولان هستند؛ البته هیجان و تحرکی که من دوست دارم، هم در این بازی‌ها هست؛ مثلا سالی ۳۰میلیون برای این ورزش‌ها هزینه می‌شود اما برای وزنه‌برداری شاید سالی یک‌میلیون تومان هم خرج نکنند. می‌گویم علت این‌همه تفاوت را در چه می‌دانید؟ می‌گوید: یکی از دوستانم از مسئولان، علت این همه تفاوت را پرسید و جوابی که گرفت، این بود که چون مسابقات وزنه‌برداری درمجموع سه دقیقه است اما مسابقات والیبال دو ساعت زمان می‌برد؛ به همین دلیل، در رشته شما خیلی خرج نمی‌شود! بعضی ورزش‌ها مردم را بیشتر پای تلویزیون می‌نشاند و جای کار تبلیغی بیشتری دارد. درحقیقت ورزش‌هایی که بیشتر در معرض دید عموم است، سرمایه بیشتری صَرفشان می‌شود.

همیشه دعای مادر پشت سرش است

در ادامه از بانو هایده پهلوان، مادر علی که از ابتدای گفتگو در کنار فرزندش نشسته است، می‌خواهم از روزگار سختی که با فرزندش طی کرده تا به اینجا رسیده‌اند، بگوید. با تواضع و مهربانی پاسخ می‌دهد: روزی که علیِ ما به دنیا آمد، می‌گفتند این بچه ممکن است از دنیا برود؛ می‌گفتند این‌طور بچه‌ها در طول ۴۸ساعت می‌میرند و زنده نمی‌مانند. وسط کمرش یک غده داشت، اما پنج‌روزه بود که عمل شد و بازهم می‌گفتند زنده نمی‌ماند یا از نظر هوشی ضعیف خواهد بود. مدتی که گذشت، حالش بهتر شد و دکترها در تهران گفتند که خطر رفع شده است و مشکلی جدی پیش نخواهد آمد. او ادامه می‌دهد: علی به‌مرور زمان بزرگ‌تر شد و با توجه به اینکه همسرم هم نظامی بودند و دائم درحال جابه‌جایی بودیم و در این شهر و آن شهر و روستاها خدمت می‌کردند، این شرایط وضعیت فرزندم را سخت‌تر کرده بود، تا اینکه علی در سیزده‌سالگی به ورزش تنیس روی میز روی آورد و مقام دوم را به‌دست آورد اما بعد از آن رشته ورزشی‌اش را تغییر داد و در پانزده‌سالگی به سمت وزنه‌برداری رفت. من قصد داشتم منصرفش کنم. برای خودش هم مشکل بود و چون کمرش تازه عمل شده بود، دوست نداشتم به سمت این ورزش برود و هنوز هم نگرانم که آسیبی ببیند، در هر حال او وزنه‌برداری را انتخاب کرد و چند سال هم هست که با موفقیت ادامه می‌دهد. وی می‌گوید: من خیلی برای بزرگ‌ شدن علی سختی کشیدم. از بچگی درگیر بیمارستان و دکتر و آزمایش‌های مختلف و آمدوشد بین مشهد و تهران بودم تا شاید بهتر شود اما بعد از چند سال در مشهد، دکترهای مغز و اعصاب گفتند عملی هست که اگر رویش انجام شود، امکان بهبودی‌اش وجود دارد و از مشکلاتی که ممکن است در آینده برایش پیش بیاید، جلوگیری می‌کند اما این عمل همان زمان ۶میلیون تومان هزینه داشت که ما نداشتیم و عمل نشد. بعضی‌ها می‌گفتند شاید خواست خدا بوده و همین‌طور بمانَد، بهتر است. به هرصورت با همان سختی‌ها راه می‌رود تا ببینم «علی‌آقا» به کجا می‌رسد. تا الان که به لطف خدا موفق شده و به همه موانع فائق آمده است. می‌گویم از خدا چه می‌خواهید؟ با لبخند و بغضی در گلو می‌گوید: خوشبختی بچه‌ها، هم دخترم و هم پسرم، برایم بزرگ‌ترین هدف و آرزوست. من وابستگی خیلی شدیدی به بچه‌هایم دارم. همه زندگی‌ام را به‌خاطر این بچه‌ها گذاشته‌ام و فقط دوست دارم در آینده موفق شوند و به جایی برسند و خوشبخت باشند. دیگر هیچ آرزویی ندارم. علی از بچگی بچه خیلی خوبی بود و هیچ اذیتی برای من نداشت و همیشه دعای مادر پشت سرش است.

رضا شوقیان کیا ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان

رضا شوقیان کیا ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان

پای سخن رضا شوقیان کیا ، قهرمان وزنه‌برداری معلولان

 

متولد ۱۳۷۸/۵/۳از مشهد. وقتی که به دنیا اومدم دکترا گفتن یه غده از کمر بچه زده بیرون و باید عمل بشه بنابراین ۱ ساعت بعد از تولد عمل شدم و معلول زایه نخاعی شدم.

۷ سالم شدش و وقت مدرسه رفتنم شد، هرجا ک مدرسه عادی رفتم قبولم نکردن گفتن باید ببرین بچتون رو مدرسه استثنایی. درسو شروع کردم تا وقتی که به راهنمایی رسیدم . خیلی علاقه ای به ورزش پیدا کردم خیلی اذیت میشدم، با نگاه مردمی که تا نگاه میکردنم و میگفتن ایشالله خوب شی، یا صلوات میفرستادن و توی دلم میریختم ، خواستم کاری کنم که بگم درسته با اینکه معلول هستم آدم موفقی هستم و تو این فکرا بودم که بخوام یه ورزش انتخاب کنم .

فکر کردم گفتم وزنه برداری بهترین ورزش هستش،  درسته معلول جسمی هستم ولی میخوام با این ورزش سخت شروع کنم و به همه ثابت کنم منم میتونم کار های بزرگی انجام بدم.  از طریق یکی از دوستانم وارد باشگاه شدم و روز اولی که وارد باشگاه شدم خیلی خوشحال بودم ک میتونم از امروز تو جامعه باشم و بگم به همه منم قهرمان هستم.

ورزش رو شروع کردم بعد از چند ماه به جشنواره فرهنگی ورزشی دعوت شدم که داخل مشهد بود ، در اون مسابقه خیلی خوشحال بودم ولی نتوستم اونجا مدال بیارم چون اولین حضورم بودش و خیلی ناراحت بودم . دوباره افسرده شدم ولی گفتم من هرجور شده باید به مدال برسم .

سال بعد یه مسابقه استانی برگزار شد که تونستم به لطف خدا و دعای مادر عزیزم بتونم اونجا نقره کسب کنم . بعد از چند ماه تلاش دیگه تمام فکر و ذهنم شده بود ورزش .

یه مسابقه کشوری زیر نظر داوران و مربیان رسمی npc در تهران برگزار شد و اونجا هم تونستم که به مدال برنز برسم ولی وقتی که برگشتیم مشهد از هیچ جا نیومدن واسه تبریک یا همون خوش آمد گویی . چند ماه پیش هم مسابقه الپمیاد ورزشی بود که تونستم مدال طلا بدست بیارم.  چندی بعد با آرشا اقدسی آشنا شدم و قرارمون فقط دیدن ایشون بود . بعد از گفتگو های خوب گفتن که تو میتونی پرواز کنی،  امتحان کنیم شاید اولین معلول ایرانی باشه که میتونه در تونل باد پرواز کنه که من گفتم نه نمیشه،  ولی به اصرار ایشون آماده شدیم واسه پرواز و شدم اولین معلول ایرانی که تونستم در تونل باد پرواز کنم و کلی عکس و مصاحبه.

از مادر عزیزم خیلی سپاسگزارم و تمام این موفقیت ها رو از دعاهای مادر عزیزم میبینم که تونستم موفق بشم و تنها آرزویی که دارم بتونم طلای المپیک بدست بیارم و تقدیم کنم به مادر عزیرم که تو این همه سال واسم زحمت کشیده و تنها حامی من بوده که شاید بتونم زحماتشو جبران کنم.

یوسف آزادمنش، بزرگ‌ترین فراز زندگیم آشنایی با مجتمع توان‌یابان بود

یوسف آزادمنش، بزرگ‌ترین فراز زندگیم آشنایی با مجتمع توان‌یابان بود

من در سال ۱۳۶۱ پا به این دنیا نهادم و مانند تمام انسانها که در مدت عمر خود فراز و نشیب‌هایی می‌بینند من هم سقوط و سعودهایی دیدم. یکی از سنگین‌ترین و بدترین فرودهایم معلولیت بود و به جرأت و با اطمینان می‌گویم بزرگ‌ترین فراز زندگیم آشنایی با مجتمع توان‌یابان بود؛

خودروی من در سال ۸۵ واژگون شد و مخچه‌ام آسیب دید و بر اثر آن برایم مشکلاتی بوجود آمد که از دست دادن حس حرکتی محسوس‌ترین و شاید مهم‌ترین آن بود.

تا زمانی با کوشش بسیار توانستم با واکر(که وسیله‌ای کمکی برای راه رفتن است) راه بروم، و با خود اندیشیدم اکنون که معلولیت را پذیرفتم و کوششی هم کردم تا در مبارزه با این رخداد شکست نخورم و تا حدودی پیروز هم شدم باید به فکر آینده باشم پس حالا که توانایی جسمی برای انجام برخی کارهای گذشته را ندارم باید با چیزهایی که از گذشته مانده و توانایی انجام آن را با همین بدن دارم مشغول به کاری شوم.

روزی به همراه پدرم و با تعدادی از مدارک کامپیوتر که از گذشته داشتم به یک بنگاه کاریابی خیابان راهنمایی در مشهد رفتم.

در هنگام بازگشت مردی به‌طرف ما آمد و بعد از سلام و احوالپرسی‌های معمول، مرا به مجتمع توان‌یابان راهنمایی کرد و آن فرد دکتر هدایی، مدیرعامل این مجتمع بود. من از هنگامی که وارد دنیای معلولیت شدم خیلی کمتر این‌گونه رفتار را از انسان‌های جامعه دیدم. یعنی رفتاری معمولی دقیقاً همان رفتاری که با دیگر افراد می‌شود و درست آن هم همین است. چون هر فرد معلول هم مانند دیگر افراد یک انسان است. حالا یا به‌صورت مادرزادی یا بر اثر صانحه‌ای وضعیتی بدنی‌ای دارد که در انجام بعضی کارها توانایی عادی ندارد پس یک انسان است، نه کمتر و نه بیشتر از آن. اما متأسفانه من که وارد این حیطه از زندگی شدم، این رفتار عادی را خیلی کم دیدم و عملکرد بیشتر افراد را در دو حالت دیدم:

یا قصد سوء استفاده از معلول را دارند.

یا نسبت به جماعت معلول دید ترحم‌آمیز دارند و در نظرشان این می‌گذرد که چون این افراد دارای ناتوانی هستند پس باید برای رضای خدا به ایشان ترحم کرد و به جای کمک، کارهایشان را انجام داد(البته با دید ترحم و آخی گناهی!)

اما آن روز در صحبت‌های دکتر هدایی نشانی هیچ‌کدام از این دو مورد نبود. چون نه برای سوءاستفاده بود و نه برای ترحم یا حتی خودنمایی، چون نه ما همدیگر را می‌شناختیم و نه حتی پیش از این همدیگر را دیده بودیم، و اگر استفاده‌ای بود فقط و فقط برای خودم بود. و بیشتر معنای حرفهایش جنبه‌ی آموزش برای توانایی کار کردن بود و این‌که آموزش ببینیم تا جوابگوی انجام کار در حد تواناییمان باشیم. و جالب‌تر در رفتار آن‌روز او این بود که برای چیزی که در واقع فقط به نفع خودم است هیچ اجباری به‌صورت دستور و تحکم نداشت و اختیار و آزادی فکر و تصمیمِ به آنجا رفتن(برای آموزش خودم) را به عهده‌ی خودم و فکر کردن خودم گذاشتند.

ما پس‌فردای آن‌روز که شنبه بود به آن مجتمع رفتیم و اتفاقاً آقای هدایی در اطلاعات مشغول صحبت کردن بود. هنگامی هم که ما را دید از آدرس محل سکونتمان را پرسید و گفت به‌خاطر این می‌پرسم که مجتمع دارای سرویس‌های رایگان می‌باشد و بدانم آدرس شما در مسیر کدام سرویس قرار دارد.

هیچ‌‌وقت خاطره‌ی روز اول و بُهت آن روز از دیدن رفتار کارکنان و کارآموزان آنجا از یادم نمی‌رود. برای ثبت نام به اتاق آموزش(که همان کار پذیرش را انجام می‌دهد) در آنجا رفتیم و رفتار همه‌ی کارکنان آنجا بصورت کاملاً عادی بود. از لحظه‌ی ورود به مجتمع تعجب وارد وجودم شد و لحظه‌به‌لحظه این تعجب بیشتر می‌شد. بعد از رفتار عادی و بسیار عالی کارکنان اتاق آموزش از آنجا خارج شدیم و روانه بطرف کلاس‌های آموزشی شدیم تا همراه با آشنایی با کلاس‌ها و مربیان آن با مکان‌ها و محیط مجتمع هم آشنا شوم. و باز اینجا بود که به تعجب من افزوده شد. بعد از خروج از آموزش ازخودگذشتگی‌های کارآموزان که خود دارای مشکل بودند و با توجه به نوع معلولیتشان و درصد آن، تفاوت در مشکلات آن‌ها وجود داشت، رفتاری کاملاً مودبانه همراه با فداکاری داشتند. پس ذاتاً انسان‌های مودبی هستند و اما علت بروز آن در بچه‌های مجتمع تنها می‌تواند یک دلیل داشته‌باشد و آن این که: رفتار مودبانه و انسانیِ کارکنان، این حس را در کارآموزان آنجا بوجود می‌آورد که در آن محیط انسانی، جا برای ابراز جوهره‌ی اصلی وجودشان است.

واقعاً برای خود من به‌جرأت می‌توانم بگویم تا حداقل چهار هفته که به آنجا می‌رفتم، این حالت تعجب و حیرانی ماند تا کم‌کم برایم عادی شد و روز اول بعد از این‌که به خانه رفتم اولین جمله که گفتم این بود: “آنجا یک تکه از بهشت است”

و البته به هر کسی که برای اولین بار به آنجا می‌رود همین را می‌گویم تا با این حرف، از قبل آمادگی با آن محیط داشته باشد و تعجبش از دیدن آن رفتارها کمتر شود. البته این که بگویم تعجب نکند به هیچ عنوان درست نیست چون به هر حال تعجب می‌کند و فقط این بُهت کمتر شود. چون وقتی برای هر فرد دیدن این دنیا و رفتارهای بعضاً نادرست آن عادی شد، دیدن یک محیط عالی و عادی، غیرطبیعی و غیرعادی به‌نظر می‌رسد.

بال و پری چون سالم و هیچش خطر نیست                  آن کس که بالش هست پروازش هنر نیست

انگیزه بر پرواز تنها بال و پر نیست                                       تنها اگر فکر است در آن هم ثمر نیست

                                       هم خواستن پرواز خواهد خاستن هم

                                                    *        *        *

نی ناتوانی هیچ گه در دست و پا هست                        یا در زبان و گوش یا در دیدگان است

بر هر غمی راهیست تا آن درد بشکست                       گر عقل باشد ره بوَد تا چون از آن رست

گر تن بود سالم خرد نبوَد بوَد غم

*        *        *

باشد خرد انسان بداند خوب یا بد                              اندیشه باشد فرق در انسان و یا دد

خواهی نخواهی نیست ره بر آنچه افتد                        در دست ما هست این که ماند یا نماند

باشد خرد، هیچ است هر گون بیش یا کم

 

آری برای به جلو رفتن ، اراده و فکر پیشرفت حتماً باید باشد و امکان حرکت بدون اراده وجود ندارد، اما باید چیزی را در نظر گرفت که همراه با وجود داشتن اراده باید حتما امکانات هم باشد.

همان‌طور که اگر بهترین امکانات باشد اما تفکر جلو رفتن وجود نداشته‌باشد امکان پیشرفت نیست، اگر بهترین فکر و اراده هم باشد اما تجهیزاتی وجود نداشته‌باشد باز هم پیشرفت غیرممکن است.

فکر است مسبب به پریدن به هوا               پرواز میسر نکند آن تنها

آن مرد بزرگ رهنما شد اینجا                  اندیشه بُد و بال شد اینجا بر ما

در من به اندازه‌ی کافی اراده و تفکر پیشرفت وجود داشت اما برای هر فرد واقعاً بدون امکانات هیچ شرایطی برای پیشرفت وجود ندارد. و مخصوصاً برای افراد معلول این فقدان شرایط بسا ملموس‌تر است چون توانایی جسمی دارای کمبود، بعضاً در جاهای مختلف بدن و متأسفانه نگاه بد جامعه به این قشر از جماعت انسان پیشرفت را غیرممکن می‌کند. و برای من آن شرط دوم در آن روز توسط آقای هدایی معرفی شد و در مجتمع توان‌یابان یافتم.