شنبه , ۳۱ شهریور ۱۳۹۷

دلنوشته

**************************** آنکه عاجز از خلق لحظه هاست معلول است نه من .... ***************************

**************************** آنکه عاجز از خلق لحظه هاست معلول است نه من .... ***************************

تق تق تق. نوک عصایش به زمین می‌خورد که مبادا چیزی سر راه باشد و پایش به آن بگیرد و به مقصد نرسد، صدای خنده بچه‌ها را از پشت سرش می‌شنود که چیزهایی می‌گویند و فکر می‌کنند نمی‌شنود.

او دلش می‌خواهد برگردد و داد بزند: قرار نیست کسی که روشن دل است در خانه حبس شود چون شما دست کم می‌گیردش، اما باز به راهش ادامه می‌دهد تا پیش کسی که قول داده بود کتاب‌های درسی را با قیمت کمتری برایش ضبط کند برسد و از امتحان چند روز آینده اش جا نماند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،منطقه کرمانشاه،وای حالا این‌همه پله را چکار کند؟ چرا وقتی این ساختمان‌های شیک و مدرن را می‌سازند کسی به این فکر نمی‌کند که شاید روزی آدمی که پاهایش قدرت حرکت ندارد هم کارش به اینجا بیفتد و مجبور شود با ویلچر داخل ساختمان برود؟ تا همین جا هم که آمد صد خطر از کنار گوشش گذشت که در چاله‌ها و دست اندازهای خیابان نیفتد، مردم که بیکار نیستند مدام پشت سرشان راه بیفتند و این طرف و آن طرفشان کنند.
………………
کاش می‌شد مثل همه بچه‌ها دیگر بلند بلند حرف بزنند و بخندند و مادر و پدرش را صدا کند، کاش می‌شد آب، بابا، نان را با حرکات لب و دهان بر زبان بیاورد نه با اشاره دست. کاش می‌شد یک بار صدای مادرش را بشنود، کاش مجبور نبود حرف‌های دیگران را لب‌خوانی کند، کاش دنیایش آنقدر سرشار از سکوت نبود و می‌شد صدای باران را بشنود، صدای دریا را، صدای زندگی را.
*************************************************

درد دل یک معلول با ….

  هاله اي از ماه را مي شد از پشت پرده ديد. صداي ساعت سكوت اتاق را مي شكست و صداي نفس هاي صدا دار او .
نگاهش كردم آبي كه از گوشه لبش بالشت را خيس كرده بود در زير نور ماه مي درخشيد .
 بدنش همچنان مچاله بود ، دستهايش ، انگشت هايش ، و …. سعي كردم براي مدت كوتاهي بدنم را مثل او جمع كنم ، پاهايم را داخل بدنم جمع كردم ، انگشتانم را به طريقي خاص منقبض كردم.
واقعا سخت بود تحملش براي چند دقيقه هم مشكل بود چه برسد به ۱۳ سال . بلند شدم اورا به آرامي به پشت خواباندم ، آب دهانش تا روي گوشش كشيده شد سعي كردم بدنش را به آرامي بازكنم . ناله بلندي كرد ، رهايش كردم . صورت رنگ پريده اش را نگاه كردم به فكرم رسيد اگر من جاي او بودم چه حسي داشتم ؟ چه انتظاري داشتم و چه مي خواستم ؟ اولين حسي كه مطمئنا به سراغم مي آمد حس آزاردهنده متفاوت بودن از ديگران بود و تحمل نگاه آنان .
 اگر جاي او بودم دوست داشتم مادري داشتم صبور تر از هر مادري و پدري مهربان تر از هر پدري و شايد پولدار تر از همه آنها .
 به خاطر مي آورم وقتي فيزيو تراپ گفت كه جلسه اي …. نگاه همسرم غرق در شرمندگي شد وقتي شب نشستيم و فكر كرديم ديديم نمي توانيم . از مسافرت براي دارو هايش صرف نظر كرده بوديم . از خرج هاي اضافي زده بوديم تا بتوانيم براي عملش پول لازم را فراهم كنيم.
ديگر از چه بايد ميزديم و از چه بايد صرف نظر مي كرديم ؟
 به خيالاتم برگشتم . اگر جاي او بودم شايد دلم مي خواست ، خواهر و برادرم از بودن با من شرم نمي كردند . دلم مي خواست خواهرم آهسته به مادرم نمي گفت : امروز كه دوستانم اينجا هستند او را در اتاق نگه دار و برادرم وقتي مي شنيد به خاطر جلسه هاي گفتار درماني من نمي تواند شهريه كلاس ورزش خود را بدهد با اخم نگاهم نمي كرد . دلم مي خواست خواهرم مي نشست و دست هاي كج و معوج مرا مي گرفت و با من حرف ميزد و صبورانه به تلاش من براي حرف زدن دل مي سپرد .
*************************************************

نمـــــــــی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی

 و سراسر وجودت پر از دردهای جسمی و روحی باشد ولی تو

خدا را شـــــــکر بگویی و ذکر “یا حسین” در دلت سر دهی
نمـــــــی دانی چه لذتی دارد که با عصا راه بروی و
انسانهایی که از کنارت عبور میکنند در دلشان آهی بکشند ولی تو
اُمیدوار باشی که آنها با دیدنت ، لحظه ای خدا را شکر بگویند
نمی دانی جه لذتی دارد چشمهای ســَـــرَت نبیند و دیگران باز آهی بکشند
ولی تو با چشم دلت ، قشنگی های دنیا را ببینی و آنها ندانند که تو هم می بینی!!!
نمی دانی چه لذتی دارد وقتی گوشهایت نشنوند و زبانت گنگ باشد و با زبان اشاره
به دیگران بفهمانی که : ای انسانها کمی شکرگزار نعمتهایی که دارید ، باشید !
نمی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی
و برای جابجایی ات ، خانواده و دیگران کمکت کنند
ولی تو در دلت اُمیدوار باشی که :
ای کاش این کمکها به عنوان نقطه ای روشن در نامۀ اعمالشان ثبت شود
و دعا کنی برای عاقبت به خیری شان !
نمی دانی چه لذتی دارد که از برخی لذت ها – مانند راه رفتن – محروم باشی
ولی غم ِ این محرومیت به یادت بیاندازد که جسم – دیر یا زود – رفتنی ست
پس چرا غصۀ لذت های فانی را بخـــــــــوری ؟!
نمی دانی چه لذتی دارد که روی صندلی چرخدار بنشینی و نگاهت به زندگی ؛
نگاهــــــــــــــــی متفاوت باشد
نمی دانی چه لذتی دارد که معلولیت باعث شده است
قدر نعمتهای الهی را بیشــــــــــــتر بدانی
که اگر تو به جای غیرمعلولین بودی
مطمئنا برای هر یک قدمی که برمیداشتی ، خدا را شکر میکردی
هر چند که انسان تا نعمتی را از دست ندهد قدر آن نعمت را نخواهد دانست
ولیکن خدا را شکر که به این نکته دست یافته ای که اگر سختی و محدودیت نبود
قدر عافیت را به این زیبایی درک نمیکردی
و بالاخره نمیدانی چه لذتی دارد که دیگران تصور کنند
با این حرفها و اُمیدواری ها ، فقط شـــــــــــعار میدهی
ولی تو لبخند بزنی و تنها دلخوشی ات این باشد که
یار و همراه واقعی و همیشگی ات فقط خداست …