شنبه , ۳۱ شهریور ۱۳۹۷

سخن پایانی

یادیاران

قصد داشتم چند تن از کارآموزان نخبه را که در طول سالیان گذشته از کوچه باغ مجتمع توان یابان گذشته و به بلندیهای پیروزی و سرفرازی رسیده اند، نام ببرم و شرح حالشان را بنگارم تا در پایان این مجموعه، بر توفیق این موسسه حجّت آورده باشم.

بی وقفه به یاد محسن مشایخی فرد افتادم، آنکه حدود ۹ سال پیش در هیئت جوانی افسرده حال به اینجا آمد، خیلی زود بالید و شکوفا شد و در هیبت شاعری توانا، قد برافراشت و سرود:

من و بامدادان دو فرزند نور                       که بی پا کنیم از سیاهی عبور

او اکنون دوره‌ی دکترای ادبیات را می‌گذراند و کسوت استادی به برکرده است. پس چه کسی نخبه تر از او!

با خود گفتم، بد نیست که از کارآموزان دختر هم یاد کنم، پرس و جو کردم. از خانم نیره عاکف نام بردند و گفتند او نیز اوایل در مجتمع توان یابان کارآموز بوده و حالا عضو تیم تیر و کمان ایران است و این روزها در شهر پکن پارالمپیک سال ۲۰۰۷ را تجربه می‌کند. او را نیز نخبه‌ای درخور یافتم.

ناگهان یادم آمد، چند روز پیش صدای دختری در گوشی تلفن همراهم طنین انداخت که می‌گفت: یادتان هست، می‌گفتم نویسنده خواهم شد؟ حالا نویسنده شده ام! در میان تحسین‌های من، زهرا، داستان ورودش به یک نشریه را نقل کرد. پرسیدم با آن تکان‌های عصبی که تنت را می‌لرزاند، چه می‌کنی؟ گفت: خیلی بهتر شده ام اصلاً خوب شده ام.

نمی دانم چه شد که به فکر فاطمه افتادم، آنکه روی ویلچرش چنان می‌نشیند که گویی بر تخت بخت نشسته است. همیشه می‌خندد و بی اعتنا به پاهای بی تمکینش اش، نقاشی‌های قشنگ می‌کشد. فکر کردم، او هم بی پا از سیاهی عبور کرده و خود را به روشنی رنگارنگ تابلوهایش رسانده است.

به یاد سعید افتادم که قصه‌های تلخ را با نثری شیرین می‌نوشت و حالا با ویلچرش به بازارچه‌ی توان یابان می‌رود، تا دکه‌ی عکاسی اش را بگرداند و پولی درآورد. آخر او این روزها عائله تشکیل داده است.

هفته‌ی پیش برای تماشای تمرین تأتر گروه رفوگران به اتاق نمایش مجتمع رفته بودم. بچه‌ها عبارات آهنگین و سرشار از واژه‌های پرقلق را چنان ماهرانه و نمایشی بیان می‌کردند که هیچ چیز از اجرای حرفه ای‌ها کم نداشت.

تارا چنان حس گرفته بود و با هیجان به دیالوگ خود فراز و فرود می‌داد و بر سر بازیگر مقابل می‌تاخت که ما را حسابی درگیر فضای نمایش کرده بود. من او را پیش از آن در هیئت دختری مغرور دیده بودم که لباسهای آراسته می‌پوشید و می‌کوشید که بی اعتنا به ضعف پاهایش، بدون نشستن بر ویلچر گام بردارد. خاطره‌ی بازی پرشور او، مرا از برگزیدن نخبه‌ها منصرف کرد.

دریافتم که نام بردن از هر یک از کارآموزان به عنوان نخبه، اگر ستم به دیگر کارآموزان نباشد، نشان خامی و نادانی گوینده است. آیا رضا، جوان حقوق دانی که ناهنجاری پاهایش را به هیچ می‌انگارد و شوخ طبعانه کارها را پی میی گیرد، امّا خیلی جّدی در مقابل تارا نقش نمایشی اش را ایفا می‌کند، نخبه نیست؟ یا لیلا که دست ندارد و همانند مصطفی با پا نقاشی می‌کند و مرتضی که پا ندارد و با دست تا قله‌ی دماوند بالا می‌رود و فرشته که با متانت روی ویلچرش می‌نشیند، به همه چیز با نگاهی تیزبین می‌نگرد، خِرَد و خلاقیت اش را به کار می‌گیرد تا برای آسان تر شدن کارها و آسوده تر شدن آدمها، چیزی را اختراع کند. او تا حالا چند اختراع کرده که یکی از آنها را رسماً به ثبت رسنده است. آیا اینها نخبه نیستند؟

از این بحث در می‌گذرم. داستان مجتمع و توان یابان و بچه هایش فراتر از این حرفهاست. شاید عباراتی که محسن مشایخی فر در تاریخ ۸۰/۰۹/۱۳، در نامه ای به عنوان آقای ابراهیم هدایی نوشته بود، بتوان تا حدّی آن راز پنهان را که در مجتمع توان یابان روح و جان کارآموزان را منقلب می‌کند، توضیح دهد. تمام این نامه‌ی سه صفحه ای خواندنی است، لیکن به علت کمبود جا، بخش کوچکی از آن را نقل می‌کنم:

((… آقای هدایی! بگذارید صادقانه بگویم، من بیش از آنکه خود را مدیون مجتمع بدانم، تعلقی عمیق در خود نسبت به آن محیط عجیب احساس می‌کنم، احساس نایابی که خاص مجتمع است و تاکنون متوجّه هیچ مکان دیگری، حتّا دانشگاه نشده است. احساس نیرومندی که خصوصاً در لحظات تنهایی و مرور گذشته‌ها غوغا برپا می‌کند…

معمولاً مبدا تاریخ‌ها را از حادثه‌های شگرف و استثنایی و تأثیرگذار در سرنوشت بشریت در نظر می‌گیرند… تمدن‌های قدیم تر هم تاریخ خود را معمولاً به قبل از توفان و بعد از توفان تقسیم می‌کرده اند. می‌خواهم بگویم آشنایی با مجتمع توان یابان نیز توفانی بود در ذهن و زندگی من که ناخودآگاه بسیاری از تفکرات دیرینه ام را از اساس متحول کرد. به گونه ای که اکنون تاریخ بیست و چند ساله‌ی زندگی ام را به دو دوره‌ی متمایز پیش از مجتمع و پس از مجتمع تقسیم می‌کنم.

دستاوردهای شگرف دوران پس از مجتمع به هیچ وجه قابل مقایسه با متاع پیشین نیست. این دستاوردها شاید از وسعت چندانی برخوردار نباشد، امّا عمق آن به اندازه‌ی تحوّل یک زندگی است. خرّم ترین محصولی که من از این مزرعه برداشت کردم، احساس شیرین مفید بودن است که آن نیز خود حاصل فرایند شکوهمندی است به نام اعتماد به نفس، احساسی که آرام آرام در پستوهای شخصیت و روان افرادی مانند ما منزوی می‌شود و گهگاه به صورت هراس‌ها و اضطراب‌ها و دلهره‌هایی دامنه دار خودنمایی می‌کند.

و این هنر توان یابان است که تا آنجا که در توان دارد، در تقویت و باروری این احساس سرنوشت ساز می‌کوشد و اگر مجتمع همین یک هنر را هم داشته باشد، باز در مقام مقایسه، نهادهای بسیاری را در جامعه از شرم بی هنری روسیاه خواهد کرد…))